بنام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد.
امیدوارم با تمام همکاران تان در همه زمینه ها موفق و دارای سلامت کامل باشید.
و هم درود های بی پایان خدمت یکایک هم میهنان گرامی و همزبانان ارجمند ایرانی که در راستا فرهنگ باستانی ما گام های بسیار تند را می پیمایند هم تقدیم می دارم .
با این بیت مهدی اخوان ثالث شروع می کنم :
نه شعر شناسم و نه قافیه
من مرثیه خوان وطن مردة خویش ام .
ولی حافظ بزررگوار حق ویژة به گردن بشریت دارد با سروده های بربارش که به خودش رجوع نموده میسراید:
چرا نه در پی عزم ، دیار خود باشم
چرا نه خاک سر، کوی یار خود باشم
حتی
گوته نبوغ ادبیات المان و هم نیچه یکی از شاعران و فیلسوف بزرگ المانی ابیاتی در مدح حافظ سروده اند و نیچه دیوان اندرز ها و حکمت های خود را بنام ( آوای نوشانوش ، پرسش یک آبنوش ) به یاد حافظ نام نهاده
ولی آنانکه درزمان حیات زندگی حافظ گرامی همیشه در پی بهانه و تکفیر او بود ند . حالا درزیر کوه های خاک مدفون و نابود شده اند . نه نامی دارند و نه نشانی
ولی استعداد درایت و دانش و جهان بینی و فرهیختگی حافظ بزرگوار مانند آفتاب درخشان برای بشریت میدرخشد: چنانکه میگوید :
سالها دل طلب جام وجم ، از ما می کرد آنچه خود داشت ، ز بیگانه تمنا می کرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود ، که اسرار هویدا میکرد
حافظ فرهیخته یکی از ملیونها مروارید گرانبهایی است که دشمنان فرهنگ ما ، اندیشه هایش در حیطه فال باقی بماند . زهی خیال باطل .
. با نگرش کلی بر راهکار های جهان و بشریت متمدن و بیدار که گاهی هم با یک دکه جاهلین را به تا ترین اعماق ذلت فرو می برند میگویم که :
ما همه افتاده ایم از پا چو سنگ در زیر جوی دیگران آب روان اند سوی دریا می روند.
و هم جهانیان برای دوام و ویرایش فرهنگ بشری استفاده های شایانی را، از اندیشه های فرهیختگان سرزمین باستانی ما انجام داده و میدهند :
ولی ما صرف به داشتن نام آنها اکتفا کرده ایم و اگر نه روزما چنین سیه نمی بود.
به هر صورت :
گرامی من مثنوی یی سروده ام به تاریخ 17/04/2008 که آنرا برای شما بخوانش میگیرم به عنوان
یک ری
که همزبانان ایرانی ما میگویند . یک رای
یک ری یی بردست ، بدل صد آرزو تا بیارم ،آب رفته را به جو
از خودم و زندگی ، گویم سخن اینچنین در سرنوشتم واله من
رای من بهر دد مکار تیست بهر دلخوشی هر غدار نیست
رای من باشد نصیب عاقلی همچو شاخ تر بود پر حاصلی
در درایت دانش و فهم یار او نه چو صیاف ریش بازی کار او
شهر ویران را بیاد می آورم هیچ مباد دزد ومکاری یاورم
رای مردم در خرد گردد نصیب تا نباشد جمع مفتخور را حبیب
با همین یک رای گزینم زندگی تا نباشدم ددان را بندگی
مردم ما هر زمان آزاده اند گرچه بر خواب ددان دلداده اند
مینگرد او می شناسد دون را چونکه دیده سالها افسون را
رای نو، روزی نو، رفتار نو پرتلاش و کاردان ، نی اهل خو
هر که باشد بی خرد او ساده است روی شطرنج نقشی، همچو پیاده است
زندگی امروز میخواهد تلاش یـا زنان را شیر، در درک معاش
جمله ازین یک رای ناچیز من زندگی را در ثمر هر چیزمن
گروطنداران بخواهند با همی حلقه ها زنجیر می سازند همی !
آتش هم در قطع شان حیران شود گر چنین پیغام نیک سامان شود
زندگی یی ما به یک ، ری بسته است زانکه این یک ری بنا و هسته است
گر به دست دون بیفتد زارشویم ور به دانا ، رستة از تار شویم
پس ددان و جانیان باید شناخت تا برای زندگانی کاری ساخت
پس ددان و جانیان باید شناخت تا برای زندگانی کاری ساخت
درود بر هم میهنانی که افغانستان را آزاد آباد و شاد میخواهند
گوشت را در پیش گربه ها نهادن ابلهیست خر را آرایشی بر بزکشی هم بس خطاست
.
شب و روز در همه جا برای همگان خوش باد
با همه و شما پدرود